|
|
|
.: وقتي احساس ميکني :. |
|
وقتي احساس ميکني قابل دوست داشتن نيستي وقتي احساس ناپاكي مي كني وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهاي تو را التيام ببخشد به ياد داشته باش دوست عزيز من خدا مي تواند
وقتي احساس ميكني قابل بخشش نيستي براي شرم و گناه هايت به ياد داشته باش دوست عزيز من خدا مي تواند
وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است و هيچكس نمي تواند درون را ببيند به ياد داشته باش دوست عزيز من خدا مي تواند
وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند به خود واقعي درون تو عشق بورزد دوست عزيز من به ياد داشته باش خدا مي تواند.

|
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/19ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط احسان
|
|
|
|
.: ای پرنده ی مهاجر :. |
|
ای پرنده ی مهاجر ای پر از شهوت رفتن فاصله قد یه دنیاست بین دنیای تو با من تو رفیق شاپرک ها من تو فکر گله مونم تو پی عطر گل سرخ من به فکر بوی نونم دنیای تو بی نهایت همه جاش مهمونی نور دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور من دارم تو نقب شب جون می کنم تو داری از پریا قصه می گی من توی پیله ی وحشت می پوسم واسه م از پرنده ها قصه می گی کوچه پسکوچه ی خکی در و دیوار شکسته آدمای روستایی با پاهای پینه بسته پیش تو ، یه عکس تازه ست واسه آلبوم قدیمی یا شنیدن یه قصه ست توی یه ده صمیمی واسه من اما عذابه مثل حس کردن وحشت مثل درگیری خورشید با طلسم دیو ظلمت من دارم تو نقب شب جون می کنم تو داری از پریا قصه می گی

|
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط احسان
|
|
|
|
.: من آن ناخوانده آوازم :. |
|
من آن ناخوانده آوازم...صدای زخمی سازم
به دنبال صدايم باش...برای تو اگر رازم
من آواز بيابانم...صدای بغض بارانم
بريده از نيستانم...غمی دارم که می خوانم
من آن دريای دل بازم...که با ساحل نمی سازم
دل آيينه پردازم...ميان دست و آوازم
مرا از بودنم بشناس...که قسمت کرده ام با تو
مرا که خود نمی دانم در آيينه منم يا تو
به من از من شکايت کن...مرا از من حکايت کن
...
از اين دريای دل تنگی ... به يک جرعه قناعت کن
صدای زخمی سازم ... نه پايانم نه آغازم
برای گم شدن در عشق ... تورا کم دارد آوازم
هوای ابر پاييزم ... به آسانی نمی بارم
ولی با تو فقط با تو ... هزاران گفتنی دارم
مرا قصه ام بشناس ... که با تو قصه ها دارم
صدای بغض بارانم ... مرا بشنو که می بارم

|
|
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/24ساعت 7:52 قبل از ظهر  توسط احسان
|
|
|
|
.: شکایت نمی کنم، :. |
|
شکایت نمی کنم، اما ایا واقعاً نشد که در گذر ِهمین همیشه ی بی شکیب، دمی دلواپس ِتنهایی ِدستهای من شوی؟ نه به اندازه تکرار ِدیدار و همصدایی ِنفسهامان! به اندازه زنگی... واقعاً نشد؟ واقعاً انعکاس ِسکوت، تنها حاصل ِفریاد ِآن همه ترانه رو به دیوار ِخانه ی شما بود؟ نگو که نامه های نمنک ِمن به دستت نرسید! نگو که باغجه ی شما، از آوار ِآن همه باران قطعه ای هم به نصیب نبرد! نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم! من که هنوز همینجا ایستاده ام! کنار همین پارک ِبی پروانه کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها... هنوز هم فاصله ی ما همان هفت شماره ی پیشین است! دیگر نگو که در گذر ش گریه ها گُمش کردی! نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی! نگو که نمره ِپلک ِغبار گرفته ی ما، در خاطرت نماند! ایا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته، حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو در همان گفتگوی دور ِگلایه و گریه نیست؟

|
|
+ نوشته شده در جمعه 1386/10/21ساعت 7:22 قبل از ظهر  توسط احسان
|
|
|
|
.: بدون اسم :. |
|
بدون اسم
برايش مي خواندم. به دلداري زخم كهنه اين حادثه كبود.... و او سرگرم لحظه هاي خود بود وچه مي دانست كه لالايي ام براي كبودي اين حادثه آواز زهرآگين خنياگري خسته بود كه طعم تلخ فراموشي را مرهم. برايش مي خواندم: تورا چه سود فخر بر فلك فروختن هنگاهي كه هر غبار اين راه لعنت شده نفرينت ميكنند. تورا چه سود از باغ و درخت گفتن هنگامي كه با ياسها به داس سخن گفته اي.. آنجا كه تو پا برنهاده باشي گياه از رستن تن مي زند چرا كه تو تقواي آب وخاك را باور نداشتي..
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد. كه مادران سياه پوش داغداران زيباترين فرزندان افتاب و باد هنوز سر از سجاده ها بر نداشته اند.. (شاملو) آري!! آوازهاي خنياگري پير كه مهتابش را مي جست مرهمي شد شرابگونه تا طعم تلخ فراموشي بيداد نكند. و آن هنگام جاده به انتها رسيد وديگر نشاني از اونيست... افسوس كه آواز خنياگر حقيقت بود.. او تقواي خاك وآفتاب را باور نداشت..!! واينگونه شد كه با خنياگرهم آواز شدم..

|
|
+ نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت 7:43 قبل از ظهر  توسط احسان
|
|
|
|
.: من آن ناخوانده آوازم :. |
|
من آن ناخوانده آوازم...صدای زخمی سازم
به دنبال صدايم باش...برای تو اگر رازم
من آواز بيابانم...صدای بغض بارانم
بريده از نيستانم...غمی دارم که می خوانم
من آن دريای دل بازم...که با ساحل نمی سازم
دل آيينه پردازم...ميان دست و آوازم
مرا از بودنم بشناس...که قسمت کرده ام با تو
مرا که خود نمی دانم در آيينه منم يا تو
به من از من شکايت کن...مرا از من حکايت کن
...
از اين دريای دل تنگی ... به يک جرعه قناعت کن
صدای زخمی سازم ... نه پايانم نه آغازم
برای گم شدن در عشق ... تورا کم دارد آوازم
هوای ابر پاييزم ... به آسانی نمی بارم
ولی با تو فقط با تو ... هزاران گفتنی دارم
مرا قصه ام بشناس ... که با تو قصه ها دارم
صدای بغض بارانم ... مرا بشنو که می بارم

|
|
+ نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت 7:22 قبل از ظهر  توسط احسان
|
|
|
|
.: کاش می شد :. |
|
کاش می شد ظرفیت ها را قالب گرفت کاش می شد در باریکه های سیال ذهن تصویری از فرداهای دور برداشت تا با آن ، لحظه های زیبا کاشت کاش می شد هر روزی را که بد بود ، برداشت جای آن روز ، روز دیگری کاشت کاش می شد کاش می شد با تمام باورها با زورقی به سوی دریاها رفت و از آنجا تا فروغ بی نشانه تا رؤیاها تا اساطیر با پای برهنه تنها رفت ..
 يلداتون اين يادگار نياكان نيك انديشمان بر شما خجسته
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت 7:8 قبل از ظهر  توسط احسان
|
|
|
|
.: شب یلدا :. |
|
تاثیر یلدا در جشن های دیگر اقوام
امری که از شواهد تاریخی حکایت می کند این است که بیشتر رسوم دین مسیحیت از مهرپرستی و یا میتراییسم برگرفته شده است . مانند تولد مسیح در یک آقل که برگرفته شده از تولد میترا در غار است و همچنین شب میلاد مسیح که مصادف با یلدا می باشد , نیز از این آیین کهن آریایی گرفته شده است و همچنین درخت سرو و کاج که در آیین مهر با ستاره ای بر فرازش تزیین می شد . ( ستاره نشانه ایست که بازرگانان را راهنمایی می کند تا به میترا در غار برسند - درخت سرو را از این روی دوست داشتند که نماد آزادگی و مقاومت در برابر تاریکی بود که آثارش را در ادبیاتمان می توانیم به وفور بیابیم - درخت کاج از این روی در کشورهای اروپایی مرسوم شد که محیط طبیعی آنها برای رویش کاج بهتر بود ) .
جشن یلدا و عادات مرسوم در آن
در آیین کهن , بنابر يک سنت ديرينه آيين مهر شاهان ايرانی در روز اول دیماه تاج و تخت شاهی را بر زمين میگذاشتند و با جامهای سپيد به صحرا میرفتند و بر فرشی سپيد مینشستند. دربانها و نگهبانان کاخ شاهی و همهی بردهها و خدمتکاران در سطح شهر آزاد شده و بهسان ديگران زندگی میکردند. رئيس و مرئوس، پادشاه و آحاد مردم همگی يکسان بودند( صحت این امر موکد نیست , شاید تنها افسانه باشد ) . جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. متل گویی که نوعی شعرخوانی و داستان خوانی است در قدیم اجرا می شده است به این صورت که خانواده ها در این شب گرد می آمدند و پیرتر ها برای همه قصه تعریف می کردند . آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوههای گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند , این میوه ها که اکثرا" کثیر الدانه هستند , نوعی جادوی سرایتی محسوب می شوند که انسان ها با توسل به برکت خیزی و پر دانه بودن آنها , خودشان را نیز مانند آنها برکت خیز می کنند و نیروی باروی را در خویش افزایش می دهند . در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آیندهگویی میکنند.

|
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/29ساعت 7:15 قبل از ظهر  توسط احسان
|
|
|
|
.: سلام :. |
|
سلام
پیش ازاینت بیش ازاین اندیشهی عشّاق بود مهرورزی تو با ما شهرهٔ آفاق بود یاد باد آن صحبت شبها که با نوشینلبان بحث سرّ عشق و ذکر حلقهٔ عشّاق بود پیش ازین کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود سایهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود حسن مهرویان مجلس گرچه دل میبرد و دین بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد دفتر نسرین و گل رازینت اوراق بود

|
|
|
|
|
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/27ساعت 7:39 قبل از ظهر  توسط احسان
|
|
|
|
|